عبد الحي الكتاني ( مترجم : عليرضا ذكاوتى قراگزلو )

94

نظام الحكومة النبوة المسمى التراتيب الادارية ( نظام ادارى مسلمانان در صدر اسلام ) ( فارسي )

كه برادر ما باشيد و در نفع و ضرر شريك ما ؛ يا به نبرد ما بيرون آييد تا خدا حكم كند ؛ يا جزيه بدهيد تا دست از شما برداريم . خديو مصر گفت : غير از اين سه حالت را نمىپذيريد ؟ عباده گفت : نه به خداى زمين و آسمان . خديو مصر از مشاوران پرسيد شما چه مىگوييد ؟ گفتند : ما نيز نمىپذيريم . خديو مصر گفت : بعد از كشتار و اسارت جمعى به ناچار خواهيد پذيرفت ؛ پس با ايشان صلح كرد . عمر ، همين عبادة بن صامت را به عنوان قاضى و معلّم به شام فرستاد . ( 1 ) قلقشندى به دنبال اين مطالب آورده است كه يكى از فرمانروايان روم ، به خليفهء زمانش پيغام داد كسى را بفرست با علماى نصرانى مناظره كند كه هرگاه مغلوبشان سازد ، مسلمان شوند . خليفه ، ابو بكر بن طيب باقلانى را فرستاد . وقتى دو طرف مناظره گرد آمدند ، يكى از عالمان نصارى گفت : به اعتقاد شما ، خانواده انبيا معصوم است ، اكنون دربارهء تهمت عايشه چه مىگوييد كه اگر راست بوده ، بر ناموس پيغمبر شما خلل وارد مىشود و اگر دروغ بوده ، تهمت‌زنندگان كافر مىشوند . باقلانى گفت : بر زنى پاك ، شوهردار و بىفرزند تهمتى زدند ، و بر زنى پاك ، بىشوهر و داراى فرزند تهمتى زدند . . . ( منظور از اولى عايشه و مراد از دومى مريم است ) . نصارى به عنوان تسليم و تعظيم به خاك افتادند . در تاريخ الاسلام ذهبى ، اين قصه به شكل ديگرى آمده است . يكى اينكه فرمانرواى روم دستور داد باقلانى را از درى كوتاه وارد كنند كه ناچار به حالت ركوع خم شود و باقلانى پشت كرده وارد شد . آنگاه باقلانى از راهب پرسيد : حال زن و فرزند شما چطور است ؟ فرمانرواى روم گفت : نمىدانى كه راهبان از داشتن زن و فرزند منزّه‌اند ؟ باقلانى گفت : راهب را از زن و فرزند منزه مىدانيد ، ولى خدا را از زن و فرزند منزه نمىدانيد ؟ آنگاه طاغوت روم پرسيد : ماجراى عايشه چه بود ؟ باقلانى گفت : مثل ماجراى مريم ؛ اما خداوند هر دو زن را از تهمت برى كرده ، به علاوه عايشه آبستن هم نبود . بدين گونه ، طاغوت روم ديگر چيزى ندانست بگويد . نيز آورده‌اند كه فرمانرواى روم پرسيد : آيا شما را با " قمر " خويشاوندى است كه شما " شقّ القمر " را ديديد و هيچ كس نديد ؟ باقلانى جواب داد : همان خويشاوندى كه شما با " مائده " داريد كه شما آن را ديديد و يهود ، مجوس و يونانيان كه در همسايگى شما بودند ، نديدند و منكر شدند . ( 2 ) تلمسانى در شرح الشفاء قصه را مشروح‌تر آورده است . از جمله آنكه فرمانرواى روم راجع به شق القمر مىپرسد كه چگونه غير مسلمانان آن را نديدند . باقلانى جواب مىگويد : براى آنكه ديگران انتظار و وعدهء آن را نداشتند . در روايت ديگرى باقلانى مىگويد : كسوف هم